X
تبلیغات
عشق ,بازی روزگار

عشق ,بازی روزگار

...؟؟؟!!!

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست

از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست

=======================================

به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو

==========================================

عمر من

تا دشت پرستاره اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پای

تا دشت یادها

هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دوردستها

پرواز کن

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

 ============================================

هر صدا و هر سکوتی،اونو یاد من میاره
میشکنه بغض ترانه،غم رو گونه هام میباره
از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد
حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد
دلمو از قلم انداخت،اونکه صاحب دلم بود
منو دوس داشت ولی انگار،اندازش یه ذره کم بود
از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد
حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد

 ================================================

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم...
بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد...
خسته شدم بس که تنها دویدم...
اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن...
می خواهم با تو گریه کنم ...
خسته شدم بس که...
تنها گریه کردم...
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...
خسته شدم بس که تنها ایستادم

====================================================

باید فراموشت کنم / چندیست تمرین می کنم / من می توانم ! می شود ! / آرام تلقین می کنم /حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود .... / فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم /من می پذیرم رفته ای / و بر نمی گردی همین ! / خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم / کم کم ز یادم می روی / این روزگار و رسم اوست ! / این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم.

========================================================

قطار می رود....تو می روی..... تمام ایستگاه می رود............
و من چقدر ساده ام که سالهای سال ،در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!(قیصرامین پور)

===================================================

می دونی دل عاشق در مقابل دل معشوق بی دل ، مثل چیه ؟
دل عاشق مثل یه لامپ مهتابی سوخته است .
دلتو می اندازی زمین . جلوی پای دلبرت . می بینتش . سفیدی و پاکیشو . میبینه چقدر ظریفه. می بینه که فقط واسه اونه که می تپه .
فکر میکنین معشوق بی دل چی کار می کنه ؟
میاد جلو . جلو و جلوتر . به دل عاشقش نگاه می کنه . یه قدم جلوتر میذاره .
پاشو میذاره روش . فشارش می ده و با نهایت خونسردی به صدای خرد شدن دل عاشقش گوش می ده .
می دونید فرق دل عاشق با اون لامپ مهتابی چیه ؟
دل عاشق میشکنه ، خرد می شه . نابود میشه . ولی آسیبی به پای معشوق بی دل نمی رسونه . پاشو نمی بره و زخمی نمی کنه . بلکه به کف پاهای قاتلش بوسه می زنه.

===============================================

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد پرپر می شود با
خودم عهد بستم بار دیگر که تورا دیدم ... بگویم از تو دلگیرم ولی باز تو
را دیدم و گفتم : بی تو میمیرم

 ========================================================

ه حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر شعرم نشکفته خشکید !
به حرمت اشک ها و گریه های سوزناکم. نه تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
میبنی قصه به پایان رسیده است و من همچنان در خیال چشمان زیبای تو ام که ساده فریبم داد!
قصه به آخر رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

 =======================================================

اگه نیایی
می دونم آسمون رنگ چشای تو داره
می دونی شب مهتابی پیش تو کم می یاره
می دونم مرغهای ساحل واسه تو دم میزنن
می دونی شن های ساحل واسه تو جون میبازن
می دونم اگه بری همه اونا دق می کنن
می دونی بدون تو یه کنج غربت میمیرم
می دونم با رفتنت آرزوهام سراب میشه
می دونی اگه نیای بدون تو چه ها میشه
می دونم اگه بخوای می تونی باز تو بیای
تو بیای پا بزاری بازم روی دوتا چشام

 ===========================================================

کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد

==========================================================

جدایی درد بی درمان عشق است
جدایی حرف بی پایان عشق است
جدایی قصه های تلخ دارد
جدایی ناله های سخت دارد
جدایی شاه بی پایان عشق است
جدایی راز بی پایان عشق است
جدایی گریه وفریاد دارد
جدایی مرگ دارد درد دارد
خدایا دور کن درد جدایی
که بی زارم دگر از اشنایی

===============================================================

پیداست هنوز شقایق نشدی
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است
است که با درد موافق شده است تلخ
عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط ایمان  | 

چه کسی ؟

چه کسی میداند من و او گم شده ایم؟

 

چه کسی بین من واو هزار حسرت گذاشت؟

 

چه کسی درک نکرد من و او ما شده ایم؟

 

چه کسی بغض مرا پیش دلش وا نکرد؟

 

عمر من در گذر است .

 

نکند روزی بیاید نباشد اثری از دل من؟

 

نکند روزی نیاید بمیرد دل من در تاب غمش؟

 

چه کسی حرف مرا پیش خدا شکوه نکرد؟

 

چه کسی بین من و او هزار صخره گذاشت؟

 

که نتوان فراموش کرد روز وصال رفتنش.

 

من و او مرده ایم. مرده یک بوسه.

 

ولی افسوس حصاری بین ما گشته جدا

 

که در ان پشت حصار  غم او میخندد

 

ودر این پشت حصار دل من میمیرد

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط ایمان  | 

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : ؟؟؟؟؟؟

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟

 

پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم

 

دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!

 

پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم

 

دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!

 

پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی

چون صدای تو گیراست

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

چون باملاحظه و بافکر هستی

چون به من توجه و محبت می کنی

تو را به خاطر لبخندت دوست دارم

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

 

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

 

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

 

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

 

نامه بدین شرح بود :

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم

تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

 

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟

نه

و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط ایمان  | 

سلام به نازنینی که دیروز عاشقی مان را بیش از غرورش دوست داشت و......

سلام به نازنینی که دیروز عاشقی مان را بیش از غرورش دوست داشت و......

  شسیی لام به نازنینی که دیروز عاشقی مان را بیش از غرورش دوست داشت و امروز که غرورش را بیش از من دوست دارد.

دیاری که در آن نیست کسی یار کسی یا رب ای کاش نیقتد به کسی کار کسی.


پازل دل یکی رو بهم زدن هنر نیست هر وقت با تیکه های شکسته دل یک نفر ، یک پازل جدید براش ساختی هنر کردی


آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم شیشه نبودیم که با شنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم.


نمی بخشمت....بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی....بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی .....نمی بخشمت .....بخاطر دلی که برایم شکستی .....بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی.....نمی بخشمت .....بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی.....بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی.... و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی محبت از درخت آموز که حتی سایه از هیزم شکن هم بر نمی دارد.


در سکوت می توان نگاه را معنا کرد و آن را با عشق به دل پیوند زد می توان بهار را به دیدار برگهای خزان زده برد و برای رازقی های امید از عطر دوست داشتن گفت می خواهم سکوت کنم و تنها به حرف نگاهت گوش کنم.


زندگب زیباست نه به زیبایی حقیقت. حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی.....جدایی سخت است نه به سختی تنهایی.


لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارندحاضرم تمام هستیم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند....



کتاب عشق است.ساده ترین درس زندگی آن است : هرگز کسی را میازار . محبت خرجی ندارد ، در حالی که همه چیز را خریداری میکند . خوشبخت کسی است که خدا دلی پر عشق به او ارزانی کرده است وقتی قدرت عشق غلبه کند بر عشق به قدرت ، اون وقته که دنیا طعم صلح رو میچشه ، بهتر اینه که غرورت رو به خاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت.


هر کسی هم نفس شد دست آخر قفسم شد . من ساده به خیالم که همه کاروکسم شد. اون که عاشقانه خندید خندهای من دزدید زیر چشمه مهربونی خواب یک توطئه میدید.


یادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانیت در تمام وجودت است عزیزم محبت را در پاکی نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم و بدان که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است.

هر وقت خواستی بدونی کسی دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببینی اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشید بدون برات میمیره . اگه سرشو انداخت پایین و یه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو میمیره و اگر هم خندید بدون اصلا دوست نداره

برای دل افتاده یه اتفاق ساده ، به سادگی دل من دل به دل به تو داده

گفتی دوستت دارم . قلبم تندتر از همیشه تپید لبخند زدم و باورت کردم با اینکه می دانم لبها دروغ می گویند . با صدایت مرا نوازش کردی تپش قلبت را حس کردم مهربان و پاک بود در اغوشت غرق محبت شدم به تو تکیه کردم و ارام شدم

چه زیباست نوشتن وقتی می دانی او می خواند چه زیباست سرودن وقتی می دانی او می شنود و چه زیباست جنون وقتی می دانی او می بیند

مهربانی و صداقت تو درست به ظرافت گلبرگ های یک گله نوشکفته است که برای یه پروانه خسته بهترین جای رسیدن به آرامشه

هجوم خواب ها پلک مرا از پا نمی انداخت؛چه شب هایی طلوعت را به جانم منتظر بودم

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1391ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط ایمان  | 

 

 

 

- عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست; و آن دوست داشتن است.

- اگر تنها ترین تنها شوم، باز هم خدا هست.

- دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را از سطح بلندترین قله ي

عشق هاي بلند، پایین نخواهم آورد.

- اسلام منطقی تر و جدي تر از آن است که به آنچه در زندگی بی ثمر است و بر

روي اذهان بی اثر، در آخرت پاداش دهد و عملی که نه به خلق خدمتی باشد و نه

براي خود اصلاحی، ثواب داشته باشد.

- همواره بیمناکم که در این فرصت اندك و عزیز حیات، لحظه اي را به ستایش

کسانی بپردازم که در ترجیح عظمت، عصیان و تفکر بر سعادت، آرامش و لذت

اندکی تردید داشته اند.

- غریبی در طوفان جا مانده، آخرین فریادهاي خسته اش را که تو را میخواند، بشنو،

بشتاب و او را دریاب.

- همچون شمع که در گریستن خویش، قطره قطره می میرد، ذوب می شوم و محو

می شوم و پایان میگیرم.

- خدایا به هرکی که دوست می داري بیاموز که عشق بهتر از زندگی کردن است و

به هرکی که دوست تر میداري بچشان که دوست داشتن از عشق برتر!

- خدایا، به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدي، رفتن بی همراه، جهاد بی

سلاح، کار بی پاداش، فداکاري در سکوت، دین بی دنیا، عظمت بی نام، خدمت بی

نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه

جمعیت، و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند، روزي کن.

- خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

- تو می دانی که من از میان همه ي نعمت هاي این جهان، آنچه را برگزیده ام و

دوست می دارم، تنهایی است.

- اي که هواي من شده اي، دم زدن در تو حیات من است.

- زیبایی همواره تشنه ي دلی است که به او عشق ورزد.

- تا بی پناه نگردم، پناهم نخواهی داد، تا نیفتم، دستم را نخواهی گرفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1390ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط ایمان  | 

قيامت گاه عشق

سالها پيش وقتي در دروس فلسفة اخلاق، نظريه اعتدال ارسطويي را شرح م يكردم، و از رذيلت افراط و تفريط، و

فضيلت "حد وسط" سخن مي گفتم، درهمان سالها مثنوي مولوي را نيز به جد در مطالعه گرفتم و به لباب معارف آن

عاشق عارف دل سپردم.

از دفتر اول آغاز كردم، دستان كنيزك را در دستان پادشاه نهادم و با بازرگان روانه هندوستان شدم. در راه ، نغمه ها

و ناله هاي عاشقانه طوطي بازرگان را به ياد م يآوردم كه:

اي حريفان بت موزون خود من قدح ها مي خورم پرخون خود

اي عجب آن عهد و آن سوگند كو؟ وعده هاي آن لب چون قند كو

عاشقم بر قهر بر لطفش به جد بولعجب من عاشق اين هر دو ضد

اين نه بلبل اين نهنگ آتشي است جمله ناخوش هاي عشق، او را خوشي است

طوطي را مي ديدم كه اندك اندك در عشق به نهنگي آتش خوار بدل مي شود، چون آتش، نيك و بد را م يسوزاند

و چون نهنگ، خرد و درشت را م يبلعد و چندان رسوايي و ويراني م يكند كه به خود نهيب مي زند:

بند كن چون سيل سيلاني كند ورنه رسوايي و ويراني كند

و به خود جواب مي دهد:

من چه غم دارم كه ويراني بود؟ زير ويران گنج سلطاني بود

غرق حق خواهد كه باشد غر قتر همچو موج بحر جان زير و زبر

زير دريا خوش تر آيد يا زبر ؟ تير او دلك شتر آيد يا سپر؟

اي حيات عاشقان درمردگي دل نيابي جز كه در د لبردگي

ديدم كه الحق اين عشق، ويراني ها مي كند و كمترين ويرانگري او در عرصه اخلاق است. اگر ارسطوي آدا بدان

يوناني ، رئيس العقلا بود و به مبالات حد وسط و اجتناب از پست و بالا رفتن دعوت م يكرد، اين پرستوي سوخته

جان خراساني كه سلطان العاشقين بود ، به زير و زبر شدن و غرق هتر شدن فرا مي خواند و ب يمبالاتي و اعتدا لشكني را

( برتر از حذر و ادب م ينشاند.( 1

نه فقط اعتدال عاقلانه ارسطو كه اعتزال خائفانه غزالي نيز نسبتي با فزون خواهي و بي پروايي پير بلخ نداشت و

بي ادبي عاشقانه او ي كجا ادب اعتدال و قفس قناعت را درهم مي شكست و از اخلاق تاز هاي نشان مي داد.

گرچه اين اولين بار بود كه با زير و زبر شدن و دريا صفت گشتن و پست از بالا نشناختن و موج زدن و دل به امواج

سپردن و غرقه گي و د لبردگي و بي باكي و بي تابي و تعادل سوزي و فزون خواهي مولانا روبرو مي شدم، اما آخرين

بار نبود. اين طوفان كه در جان جلا لالدين سفر مي كرد بر زبان او هم گذر مي كرد. زير و زبر شوندگي كه صفت

جان او بود، ورد زبان او هم بود و مگر هميشه چنين نيست؟ آنچه در جان م يگذرد، بر زبان هم م يگذرد. بي سبب

نبود كه او اين همه از شكر و شيريني هم سخن م يگفت، آخر جانش شكرستان بود، و حلاوتي را كه او در كام

داشت اگر بر عالم قسمت مي كردند، اقيانو سها پر از شربت مي شدند:

زان عشوه شيرينش و آن خشم دروغينش عالم شكرستان شد، تا باد چنين بادا

لاجرم قيامتي در هستي او قائم شده بود كه وا ژه هاي رستاخيزي "زير و زبر" اين همه بر زبانش مي گذشتند. اين

گمان قوت بيشتر گرفت وقتي ديدم خواج ه شيراز در سراسر اشعار رندانه خود، فقط يك بار از "زير و زبر" شدن

سخن گفته است و بس. آنهم در غزلي سرد و واعظانه و بي تصوير، كه همه نشانه هاي صباوت را بر ناصيه خويش

دارد:

اي بي خبر بكوش كه صاحب خبر شوي تا راه دان نباشي كي راهبر شوي؟

....

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد بالله كز آفتاب فلك خوبتر شوي

....

بنياد و هستي تو چو زير و زبر شود ديگر گمان مدار كه زير و زبر شوي

به ديوان بيست شاعر ديگر هم سري كشيدم از سعدي گرفته تا انوري و سنايي و عطار و خاقاني و سعد سلمان و

جامي و فروغي و... چندانكه اوراق دفترشان را زير و زبر كردم از "گفتمان زير و زبر" نشاني نيافتم، ايمان آوردم كه

كلام مولانا "از كان جهاني دگر است". گويي آتش روانش و سوزش جانش خون ديوانه قيامت را در رگ هاي

( ديوانش روانه كرده است.( 2

مولانا صفت قيامت را ابتدا از قران آموخت كه واقعه يي "خافضه رافعه" است يعني زير و زبر كننده. و آنگاه اين

قيامت را در مصاحبت با شمس تبريزي تجربه كرد: مرده بود و زنده شد. گريه بود و خنده شد. فاني بود و پاينده

شد. و چندان زير و زبر شد كه اگر يوسف بود، اينك يوسف زاينده شد.

و آنگاه قيامت را در جان هر عارفي حاضر ديد و دانست كه تا قيامت كسي قائم نشود و دوباره از خاك وجود

خود بر نخيزد و تولد نوين نيابد، در زمره اولياء و اصفياء حق در نمي آيد.

در درونشان صد قيامت نقد هست كمترين آنكه شود همسايه مست

كار مردان روشني و گرمي است كار دونان حيله و بي شرمي است

كمترين حظي و سهمي كه از قيامت جوشان جان عارفان به همنشينان و همسايگان مي رسد، اين است كه آنان را

موقته مست و گرم مي كنند. حضور و حديث شان حلاوت و حرارتي دارد كه از وراء حجاب ستبر قرنهاي طولاني

مي تواند همچنان جان مشتاقان را به رقص و طرب در آورد.

او پيامبر را نيز چون يك قيامت مجسم مي ديد كه وقتي از او پرسيدند قيامت كي برپا مي شود، گفت من خود

قيامتم:

با زبان حال مي گفتي بسي كي ز محشر حشر را پرسد كسي؟

اين زير و وزبر شدن، و اين قيامت آزمودن و قيامت ديدن و قيامت چشيدن چنان لذتي در جان مولانا نشاند كه هيچ

گاه از تمناي تكرار آن دست نكشيد:

جان پذيرفت و خرد اجزاي كوه ما كم از سنگينم آخر اي گروه؟

ني ز جان يك چشمه جوشان مي شود ني بدن از سبز پوشان مي شود

نه صفاي جرعه ساقي در او نه نواي بانگ مشتاقي در او

چون قيامت كوه ها بر مي كند پس قيامت اين كرم كي مي كند؟

كو حميت تا ز تيشه وز كلند اين چنين كُه را به كلي بر كنند؟

بلي شرط ديدن قيامت، چشيدن قيامت است. و چشم سرمه كشيده مولانا او را بيناي قيامت كرده بود.

به حافظ نظر كنيد كه "قيامت" برايش مركبي است تا او را به مقصد شاعرانه و مقصود رندانه اش برساند:

حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر حكايتي است كه از روزگار هجران گفت

يا:

پياله بركفنم بند تا سحر گه حشر به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز

سعدي از اين هم رقيق تر و رفيق بازانه تر مي گفت:

كاش كه در قيامتش بار دگر بديدمي كانچه بود گناه او من بكشم غرامتش

يا:

اگرم تو خون بريزي به قيامتت نگيرم كه ميان دوستان اينهمه ماجرا نباشد

اين تعارفات كجا و آن جان قيامت آشنا كجا كه در خونش قيامت مي جوشيد و در كلماتش نبض حيات مي تپيد و

از حلاوت حياتش تلخي مي رميد و شاخ نبات مي دميد؟

عشق مولانا هم عشقي قيامت وار و خافض و رافع بود، و همين او را از همه عاشقان ادوار ممتاز و متمايزمي كرد.

شمس تبريز دولت عشق را به او هبه كرد و او از آن پس چون گربه يي در انبان عشق، پست و بالا مي شد و جست و

خيز مي كرد و رستاخيز مي آفريد:

گربه در انبانم اندر دست عشق يك دمي بالا و يك دم پست عشق

عاشقان در سيل تند افتاده اند بر قضاي عشق دل بنهاده اند

اين انبان، گاه به وسعت يك اقيانوس مي شد، و گربه چالاك بلخ را چون نهنگي سنگين با جزر و مد بحر جان زير

و زبر مي كرد و قبض و بسط و تلاطم هاي قيامت آساي درياي عشق را به او مي چشاند:

چه كسم من چه كسم من كه چنين وسوسه مندم؟ گه از آن سوي كشندم گه از اين سوي كشندم

نفسي تند و ملولم، نفسي رهزن و غولم نفسي زين دو برونم كه بر آن بام بلندم

بيهوده نبود كه نماد ماهي اينهمه در كلام مولوي برجستگي مي يافت. ماهي كه مجسمه بي تعلقي و تن سپردگي به

آب است، بهتر از هر نماد ديگري مي توانست جان متموج و متوكل اين عاشق تشنه را تصوير كند. و دريا كه گاه

آرام بود و در قبض، و گاه خروشان بود و پر بسط، و مالامال از آب حيات بخش و پناهگاه ماهيان، و گهر بخش و

باران ساز، و بيكرانه و يك لخت، به عشق زلال صافي مي مانست كه هزاران ماهي را "نان و آب و جامه و دارو و

خواب" مي داد.

عشق وقيامت بهتر از همه جا در داستان "عاشق بخارايي و صدر جهان" با هم گره مي خورند و عاشق عارف

خراسان براي اولين بار تعبير "قيامت گاه عشق" را به كار مي برد. اين داستان نقد حال مولانا و آيينه تمام نماي قامت

بلند روح اوست، قصه التهاب ها و تب و تاب هاي وصال و فراق او و زير و بم احوال و افعال اوست.

عاشق بخارايي خود اوست كه خطر مي كند و از سنگدلي معشوق بيم نمي ورزد و به رايزنان مشفق خود مي گويد:

گرچه دل چون سنگ خارا مي كند جان من عزم بخارا مي كند

آن جان تشنه و مستسقي، هموست كه آب هم راحت هم هلاك اوست:

گفت من مستسقيم آبم كُشد گر چه مي دانم كه هم آبم كشد

گر بر آماسد مرا دست و شكم عشق آب از من نخواهد گشت كم

و آن ميهمان مسجد مهمان كش و آن فقير شهر سر بالا طلب هموست كه:

گفت كم گيرم سر و اشكمبه يي رفته گير از گنج جان يك حبه اي

مسجدا گر كربلاي من شوي كعبه حاجت رواي من شوي

اي برادر من بر آذر چابكم من نه آن جانم كه گردم بيش وكم

و آن "ابله" دل بر هلاك نهاده و تسليم جبر اجل شده و عاقلانه از بلا گريخته و ديگر بار گرفتار قضاي عشق شده،

آن اوستاد معتمد و آن مفتي محشتم كه اينك خاكسار عشق شده هموست:

بنده شاه جهان بودي و راد معتمد بودي، مهندس، اوستاد

از بلا بگريختي با صد حيل ابلهي آوردت اين جا يا اجل؟

اي كه عقلت بر عطارد دق كند عقل و عاقل را قضا احمق كند

و آن عاشق دردمند نصيحت گريز كه درس فقه را به درد عشق فروخته و از شافعي و بوحنيفه گريخته هموست كه:

گفت اي ناصح خمش كن چند چند بند كم ده زانكه بس سخت است پند

بند من افزوده شد از پند تو عشق را نشناخت دانشمند تو

آن طرف كه عشق م ي افزود درد بوحنيفه و شافعي درسي نكرد

است كه آن را با بلاغتي آتشين چنين تصوير مي كند: « قيامت گاه عشق » و نهايتاً ديدار او با معشوق همان

اي سرافيل قيامت گاه عشق اي تو عشق عشق و اي دلخواه عشق

من ميان گفت و گريه م يتنم يا بگويم يا بگريم، چون كنم؟

گر بگويم فوت م يگردد بكا ور بگريم چون كنم مدح و ثنا

اين بگفت و گريه در شد آن نحيف كه برو بگريست هم دون هم شريف

از دلش چندان برآمد هاي و هوي حلقه زد اهل بخارا گرد اوي

خيره گويان خيره گريان خيره خند مرد و زن خرد و كلان جمع آمدند

آسمان مي گفت آن دم با زمين گر قيامت را نديدستي ببين

چرخ برخوانده قيامت نامه را تا مجرّه بر دريده جامه را

عقل حيران كه چه شور است و چه حال تا فراق او عج بتر يا وصال....

و تازه اين اولين منزل از منازل قيامت عشق است. هفتاد و دو ديوانگي در آن است كه اگر فاش شود آسمان، هراسان

و لرزان، دست به دعا برم يدارد و يا جميل الستر مي خواند.

مي ماند يك نكته ديگر. قيامت عشق، عشق و قيامت و دريا و كوه و ماهي و گربه و نهنگ و موج و غرق و پست و

« شكر » بالا را هم خانواده مي كند و به مهرباني در كنار هم م ينشاند. با اين همه جاي يك مهمان خالي است و آن

است. اين درياي مواج پر نهنگ و پست و بالا كننده و شوريده و شورنده نه شور و نه تلخ، بل دريايي از شكر است.

اين قيامت نه فقط مرگ را حيات كه تلخي را هم شيرين م يكند.

و مولانا كه مي گفت:

عشق قهار است و من مقهور عشق چون شكر شيرين شدم از شور عشق

راست مي گفت.

مد در اشعار اوست و اين نيست مگر به سبب حلاوتي كه در جان و Ĥ شكر و قند و شيريني و حلوا از كلمات پر بس

كام آفريننده آن اشعار نشسته است. كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد؟ از كام تلخ كجا كلام شيرين

برمي خيزد؟ عشق، سرمه يي به چشم او كشيده بود كه صاحب اين جهان را چون شكر فروشي مي ديد كه همه

وقت شكر مي فروشد و هيچ گاه كم نمي آورد.

سحري ببرد عشقت دلي خسته را به جايي كه ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم

چه شكر فروش دارم كه شكر به من فروشد كه نگفت عذر روزي كه برو شكر ندارم

و حتي هنگام قبض روح، جان عاشقان را با شكر م يستاند و آنا ن را از غلظت شيريني مي كُشد:

دشمن خويشيم و يار آنكه ما را م يكشد غرق درياييم و ما را موج دريا م يكشد

زان چنان شيرين و خوش در پاي او جان مي دهيم كان ملك ما را به شهد و شير و حلوا مي كشد

آن گمان ترسا برد، مؤمن ندارد آن گمان كو مسيح خويشتن را بر چليپا م يكُشد

شكر فروشي كه چنين شكر مي ريخت، و عالم را شكرستان م يكرد نرخ شكر را هم شكسته بود و كاري براي

عاشقان جز نيشكر كوبيدن به جا ننهاده بود:

خسرو شيرين جان نوبت زده است لاجرم در شهر قند ارزان شده است

شهر ما فردا پر از شكّر شود شكّر ارزان است ارزا نتر شود

در شكر غلتيد اي حلوائيان همچو طوطي، كوري صفرائيان

نيشكر كوبيد كار اين است و بس جان برافشانيد يار اين است و بس

شبي كه جان زير و زبر شده و چهره افروخته و شكرخند ههاي مستانه او را ديدم كه از بزم شبانه معشوق بازم يگشت،

بي اختيار اين ابيات را از او وام كردم و بر او خواندم:

در دلت چيست عجب كه چو شكر مي خندي؟ دوش شب با كه بدي كه چو سحر

مي خندي؟

همچو گل ناف تو بر خنده بريده است خداي ليك امروز مها نوع دگر م يخندي

مست و خندان ز خرابات خدا مي آيي بر بد و نيك جهان همچو شرر مي خندي

بوي مشكي تو كه بر خنگ هوا مي تازي آفتابي تو كه در روي قمر مي خندي

باغ با جمله درختان ز خزان خشك شدند ز چه باغي تو كه همچون گل تر مي خندي؟

دو سه بيتي كه بمانده است بگو مستانه اي كه تو بر دل بي زير و زبر مي خندي

شما هم اگر در رؤيا نهنگي مست و فربه را ديديد كه در اقيانوسي مواج و متلاطم از شراب شيرين چون گرب هيي

چالاك برمي جهد و پست و بالا م يشود و م يخندد و شكر م يپراكند، از معبر مپرسيد، تعبيرش مولانا است!

زهي كرشمه خوابي كه به ز بيداري است

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1390ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط ایمان  | 

رازهای عشق

رازهای عشق

Secrets Of Love

برای هر روز از ماه یک راز وجود دارد

جی . دونالد والترز

علی محب خسروی- ناشر اندیشه عالم

-1 راز عشق در تواضع است . این صفت به هیج

وجه نشانه تظاهر نیست . بلکه نشان دهندۀ

احساس و تفکری قوی است . میان دونفری که

یکدیگر را دوست دارند،تواضع مانند جویبارآرامی

است که چشمۀ محبت آنها را تازه و باطراوت

نگه می دارد.

-2 راز عشق در احترام متقابل است .

احساسات متغییرند ، اما احترام دو طرف ثابت

می ماند .اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو

متفاوت است ، با احترام به نظریاتش گوش کن.

احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.

-3 راز عشق در این است که

به یکدیگر سخت نگیریم .

عشقی که آزادانه هدیه نشود ،

اسارت است .

-4 راز عشق در این است که هر روز کاری

کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند ،

کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،

تحسین ، لبخندی ار روی محبت . نگذار که

جویبار محبت تان از کمی باران ، بخشکد.

-5 راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک

باغ ، با محبت تزئین کنید . بذر علاقه ها و عقیده های

تازه بکار که بزیبایی بروید . ضمنافرامش نکن که

باغ را باید هرس کرد ، مبادا غنچه های گل پوشیده از

علف های هرزۀ عادتهاشود . برای آن که عشق

همواره با طراوت بماند ، باید به آن مثل هنر ، خلاقانه

نگاه کرد .

-6 راز عشق در خوش مشربی است . شوخی با

دیگران را فراموش نکن ، در ضمن مراقب

شوخی ها هم باش . شوخی ناپسند نکن .

شوخی باید از روی حسن نیت باشد نه نیشدار .

-7 راز عشق در این است که

حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را

از یاد نبری . آیا یک رابطۀ دراز مدت

، مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر

نیست ؟

-8 راز عشق در این است که مانع بروز

هیجانات منفی در وجودت شوی ، و صبر کن تا

خونسردی را دوباره به دست آوری . با این که

احساس ، جلوۀ الهام است ، اما شخص عصبانی

نمی تواند چیزها را با وضوح درک کند . قلبت را

آرام کن . تنها به این وسیله می توانی چیزها را

همان طور که هستند ، دریابی.

-9 راز عشق در این است که طرف مقابلت را

تحسین کنی . هرگز بافرض این که خودش این

چیزها را می داند ، از تحسین کردن غافل مشو .

مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص

نیت بگویی : دوستت دارم . گرچه احساسات

بشری به قدمت نسل بشر است ، اما کلمات

همواره تازه و جوان خواهند ماند .

-10 راز عشق در این است

که در سکوت دست یکدیگر را

بگیرید . کم کم یاد می گیرید

که بدون کلام رابطه برقرار کنید.

-11 راز عشق در این است

که به عشق ، بیش از یکدیگر

احترام بگذارید ، زیرا عشق

هدیۀ ازلی خداوند است .

-12 راز عشق در توج ه کردن به لحن صداست .

برای تقویت گیرایی صدا ، باید آن را از قلب

بیرون بیاوری ، سپس رهایش کنی تا بلند شود

و به سمت پیشانی برود . تارهای صوتی راآرام و

رها نگه دار . اگر احساسات قلبی ات را به وسیلۀ

صدا بیان کنی ، آن صدا باعث ایجاد شادی در

دیگری خواهد شد .

-13 راز عشق در این است که بیشتر با

نگاه حرف بزنی ، زیرا چشم ها پنجره های روح

هستند . اگر هنگام صحبت از نگاه استفاده

کنی ، مثل آن است که پنجره ها را با پرده

های زیبا بیارایی و به خانه گرما و جذابیت

ببخشی.

-14 راز عشق در این است که از یکدیگر

انتظارات بیجا نداشته باشید ، زیرا نقص

همواره جزء لاینفک بشر است . ذهنت را بر

ارزشهایی متمرکز کن، که شما را به یکدیگر

نزدیک تر می کند ، نه مسائلی که بین

شما فاصله می اندازد.

-15 راز عشق در این است که حس

تملک را از خود دور کنی . در حقیقت هیچ

کس نمی تواند مال کسی شود . شریک

زندگی ات را با طناب نیاز نبند . گیاه

هنگامی رشد می کند که آزادانه از هوا و نور

آفتاب استفاده کند .

-16 راز عشق در این است که شریک زندگی ات را

در چارچوبی که خودت می پسندی حبس نکنی .

عیبجویی باعث تباهی می شود . همه چیز را همان

طور که هست بپذیر ، تا هردو شاد باشید . قانون طلایی

این است : نقاط قوت را تقویت کن ، و ضعف ها را

نه تقویت کن ، نه تقبیح . هرگز سعی نکن باسوزاندن

، جلوی خونریزی زخم را بگیری .

-17 راز عشق در این است که هنگام

سوءتفاهم، فقط به این فکر نکنی که طرف

مقابل چه طور ناراحت کرده است . در عوض

به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروز

سوءتفاهمی مثل آن جلوگیری کند .

-18 راز عشق در این است که هیچ

کدام خود را معلم دیگری ندانید . به

عبارت دیگر از این که می توان ید از

یکدیگر یاد بگیرید . سپاسگزار باشید.

-19 راز عشق در این است که وقتی

پیشنهادی به نظرت می رسد ، به نیاز خودت

برای بیان آن فکر نکنی ، بلکه به علاقۀ

دیگری به شنیدن آن فکر کنی . اگر لازم بود ،

حتی ماه ها صبر کن تا آمادگی شنیدن آنچه را

میخواهی بگویی پیدا کند .

-20 راز عشق در این است که

باور ها ، آرمان ها و اهداف تان

را بایکدیگر در میان بگذارید.

-21 راز عشق در آرامش است ، زیرا آرامش

باعث تکامل عشق می شود . عشق ، هوای

نفس و احساسات شدید نیست . عشق انسان

ها نسبت به یکدیگر بازتابی از عشق ازلی

است و خداوند آرامش کامل است .

-22 راز عشق دراین است که دروجود یکدیگر

عاشق خداباشید،تا همواره علی رغم همۀ

اشتباهات،تشنۀ رسیدن به کمال باشید ، چرا که

بشر همواره علی رغم موانع فراوان ، سعی می

کند به سمت آرمان های جاودانه حرکت کند .

-23 راز عشق در این است که محبت تان را

بسط ده ید تا تبدیل به عشق واقعی میان دو

انسان شود . سپس آن عشقی را که دست

پروردۀ پروردگار است بسط دهید ، تا بشریت و کل

مخاوقات را در برگیرد .

-24 راز عشق در این است که به دیگری لذت

ببخشی ولی عشق را برای لذت نخواهی . زیرا عشق

حقیقی هوی و هوس نیست .هرچه نفس قوی تر باشد

، تقاضاهایش بیشتر می شود و هر چه تقاضاهای

نفس قوی تر باشد ، خودپرستی را در تو بیشتر ، بیشتر

تقویت می کنند و عشق چهرۀ واقعی خود را در

ملایمت و مهربانی آشکار می کند ، نه در لذت

جویی.

-25 راز عشق در مراعات حال

دیگری است . هر قدر ملاحظۀ

حال دیگران را می کنی ،

کسی را که دوست داری بیشتر

ملاحظه کن .

-26 راز عشق در آن است که

جاذبه های خود را با دیگری قسمت

کنی ، جاذبه نیروی لطیف و نافذ است

که از دیگری دریافت می کنی .

این نیرو تنها با بخشش رشد می کند.

-27 راز عشق در ایجاد تنوع در

زندگی است . نگذار که روزمرگی ه ا

مثل سیم های کوک نشدۀ ساز نغمه

زندگی عاشقانه تان را به نوایی غم

انگیز تبدیل کند .

-28 راز عشق در این است که در هر فرصتی

کنار یکدیگر آرام بگیرید ، باهم تنها باشید ، و

افکارتان را بایکدیگر درمیان بگذارید . لازم

نیست برای سرگرم شدن حتما از محرکات

خارجی است فاده کنید . قرار بگذارید که بیشتر باهم

تنها باشید ، تا بتوانید خودتان باشید .

-29 راز عشق در این است که با زمانه کنار

بیایید . مایع عشق تان را طوری نگه دارید که

بتوانید گودال هایی را که زندگی پیش پای

تان می گذارد ، پر کنید .

-30 راز عشق در این است که

به مح بوب تان قدرت و آرامش

بدهید و از او قدرت و آرامش

دریافت کنید ، اما نه با اصرار .

-31 راز عشق دراستواری است . در فصول

مختلف زندگی ، عشق تان را مانند کوه

بلندی استوار ، مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر

و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید

که همۀ ستارگان گستردۀ زمان و فضا به دور

آن گردش کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1390ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط ایمان  | 

عزيزانم

 

جنگل سرخ خزان

در پي مرگ جهان

بادها در پيشند

لبها به صدا در آمد

مرگ من نزديک است

خوشحال دمي نيست شوم

نه با زمين اسير و ...

خنداش مهو شودو

لرزشي بر خاکش

دير زمانيست در خاکم

آتشي هست از آن در باکم

چگونه اينچنين تاب آرم

عمريست داز

ريشه هايم قطور در جنگ با ستم کارانم

خسته از ظلم خسته از باد

کي زمانيست که من طوفانم

ويران کنم هر چه درد آرانم

گاهيست به خوابي ژرف مي آرامم

در سکوتي دل انگيز من بيدام

خوشحال از آن همه رويا

به شادي بسوي هم قطارانم

نگاهم به تن سرد و زشت و زمخت

اندوهي بر دل

سنگين شود اين دستانم

به زمين مي کوبم

چي کردي با عزيزانم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط ایمان  | 

من تموم قصه هام قصه توست

من تموم قصه هام قصه توست              

اگه غمگینه ، اون از غصه توست

یه دفعه مثل یه آهو ، توی صحرا ها رمیدی 

بس که چشم تو قشنگ بود ، گله گرگ وندیدی

دل  نبود  توی  دلم ، تو رو گرگا  نبینن

اونا  با  دندون  تیز ،  به کمینت ،  نشینن

الهی من فدای تو ، چیکار کنم برای تو؟

اگه تو این بیا بونا ، خاری بره ، به پای تو
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط ایمان  | 

هزار خیابان فاصله

هزار خیابان فاصله دارم با او

هزار خیابان فاصله دارم با خود

چرا زنده باشم

وقتی در تاریکی قدم می زنم

وقتی که او مرا

و گلدان ها کنار پنجره را

از یاد برده است .

 

زخم ها یم را نمی بندد

چشم هایش را می بندد

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط ایمان  | 

فراموشی

فراموشی به این اسونیا نیست

 

امید من دلم از تو جدا نیست

 

میخوام تو یاد من عشقت بمیره

 

ولی از قلب من مهرت رها نیست

 

دارم اتیش میگیرم از جدایی

 

ولی هیشکی به فکر قلب ما نیست

 

همه دنیا میدونن این حدیثو

 

که آرامش برای عاشقا نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط ایمان  | 

شايد من هستم

sd

 

باز هم احساس کرده اي که شايد من هستم

و چه خودخواهانه

تنهايي عاشقي ميکني

و من چه مظلومانه عشق را سکوت ميکنم

به سادگي يک رهگذر

عشق مي ورزي

سخن شيرين ميگويي

ولي فردا راهت را گم ميکني

و هر روز پنجره را باز ميکنم

به آسمان مينگرم

گاهي خورشيد را ميبينم

و شايد تورا

حتي نميدانم خانه ات کجاست

به روي همه در باز ميکني

و با نگاهي و لبخندي دررا ميبندي

تو آمدي عاشق باشي ولي رفتن را خود بمن آموختي

تو آمدي به ديدارم که تا هروقت دلت خواست مرا ببيند

ولي دلت دروغ ميگفت

چشمهايم صبور شده اند

وقتي که باور کردند چشمهايت باور کردني نيست

در فصل بهار سال نو در خانه تکانيه دلت

عشق کهنه شعرهايم را دور بريز

ديوار فاصله ها بسيار بلند است

و من هرروز صدايت ميکنم

در شلوغي ايستگاه دلت

صدايم را نميشنوي

دلم اول آشنايي غربت را فهميد

و به روياها رفت و اين حادثه نهان شد

بيصدا شد

و غريبانه فراموش شد

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط ایمان  | 

ببخشم کسانی را که هر چه خواستند

zxc

 

ببخشم کسانی را که هر چه خواستند با من با دلم با احساسم کردند

ومرا در دوردست خودم تنها گذاردند

و من امروز به پایان خودم نزدیکم...

 پروردگارا به من بیاموز در این فر صت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط ایمان  | 

خيلي شعر قشنگيه !!!

خيلي شعر قشنگيه !!!
 

 نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا به چشم خویشتن دیده ام که این کلمه
چون زنان آوازه خوان سنگ فرش خیابان ها را پی می گیرد
و در میدان های بزرگ شهر چون روسپیان به هوس آلوده
و چون جذامیان از شهرها می رانندش

نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا شنیده ای که این کلمات در میکده ها
همراه با هذیان مستان به لفظ می آید
هنگامی که سخن دوستت دارم در خیابان های کلام گریزان می گردد
مردم به آن حمله ور و سنگسارش می کنند
و آن گاه به آسایشگاه روانی رهبری اش می کنند
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا سخنی که بین لبانم برای نثارت برگرفته ام
پاکیزه و شفاف چون پروانه ای از نور است
و هرگاه که لبانم را ترک کرد به سوی دشت های سکوت پرمی گیرد
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا نمی خواهم در پرگرفتن این سخن به سویت، دوستان دشمن
با تعریف ها و بذله گویی شان آلوده اش کنند
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
اما قادرم دوستت دارم را
به آرامی وقتی تو در خوابی با تمام وجودم بالای پیشانی ات کتابت کنم
تا سرانگشتان رؤیاهایت آن را برگیرند

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط ایمان  | 

به یاد او که بودن را ممکن ساخت ...

به یاد او که بودن را ممکن ساخت ...

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

 و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

 نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

 زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط ایمان  | 

دنیا به پایان برسه !!!!!!!

اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه تموم خط های

 

 تلفن و تالارهای گفتگو و ایمیل ها اشغال میشه. پر میشه از

 

 

کلمه های (( از اینکه رنجوندمت پشیمونم من رو ببخش یا تو را

 

 

 عاشقانه می پرستم یا مراقب خودت باش )) اما بین این همه پیام

 

 

یکی از همه تکون دهنده تره (( همیشه عاشقت بودم ولی

 

 

هیچوقت بهت نگفتم )) پس عشق و محبت را تقدیم آنکه دوستش

 

 

 

داریم کنیم شاید فردایی دگر هرگز نباشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط ایمان  | 

کسی باش


امروز کسی باش که واقعا ً آرزو داری !


مهربان، با گذشت، انعطاف پذیر، مدد رسان...


رنج و نگرانی را کنار بگذار و به لحظات زندگی چنان ارزش بده که آرزو داری.


نیت، کلام، کردار و گفتارت را آرامش بده و اگر باورت نکردند، نهراس

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط ایمان  | 

رویای با تو بودن


رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط ایمان  | 

بدون شرح

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط ایمان  | 

خاطرات

تموم خاطراتت
اشکای چشمای منه
دیگه باید خواب ببینم
دستات تو دستای منه
اما بدون با عکس تو هی روزها رو سر میکنم
خیلی بدی کردی به من
محاله من ولت کنم
تو فکر هیچ چیز رو نکن من غصه هاتو میخورم
بازم خدا دل من رو برای غم نشونه کرد
تو هم برو مثل همه تنهام بذار وبرنگرد
اما هنوز من چشم به در
نیستی بی تو من دربه در
نیستی ببینی که بی تو تنهام
کو دسته گرمت تو اوج سرما؟ روز جدایی فکر نمیکردم
روز جدایی فکر نمیکردم
به دیدن من تنها نیایی
ساده عشقم رو بهش فروختم
وقتی دیدمش بدجوری سوختم
دستات تو دستش نگاه میکردی
کاشکی میرفتی
حیا نکردی
خیلی دلم گرفت ازت دیگه سراغم نگیر
فقط یه عکس ازت دارم بیا اینم ازم بگیر یک روز می فهمی قدرمو اما نمیدونی کجام
یک روز می فهمی قدرمو اما نمیدونی کجام
بمیرم واسه غربتم محاله اینورا بیام بغضه تو گلوم یه عمره
بغضه تو گلوم یه عمره
یه آه سردی تو صدام
مهمون نوازی این نبود
خاااااک خدا ،دارم میام
من که دیگه دارم میرم
نگید رفت و حرفی نزد
خدانگهدارت باشه دلم رنجید ازت گرچه
دلم رنجید ازت گرچه
یادت بیاد حرفای من رو
تنهای تنها
اشکای من رو
آخه برات من چی کار نکردم
زجرم میدادی دعات میکردم
چشات همه غصه هات رو خورده میکردی من میمردم تو تب
میکردی من میمردم تو تب
یادت بیاد من همونی هستم
که شب ها تا صبح بیدار میش
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط ایمان  |