زندگی تعداد نفسها نیست!
زندگی تعداد نفسها نیست!

زندگی تعداد لبخندهای

کسانیست

که دوستشان داریم



صدای ما رو

از پشت شیشه ی مانیتور می شنوید...

مانیتوری که الان ، خیلیا پشتش بغض دارن

مانیتوری که الان ، خیلیا دستشون

زیر چونشونه

در ضمن ،

پشت همین مانیتور هم خیلیا دلشون گرف
ته.....




[ سه شنبه 23 مهر1392 ] [ 12:2 بعد از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

بی خیال .....

بی خیال تمام هیاهوی اطراف

بر ساحل زندگی قدم می زنم

بی خیال فکر تو

دنیای خود را نقاشی می کنم

بی خیال تمام آنچه باید باشد

نگین عشق را بر انگشت خود می آویزم

بی خیال همه رفت ها

به داشته های خود دل می بندم

اما

بگذار قدم بزنم...

قدم هایی سرشار از احساس بر ساحل زندگی

این روزها...

غروب عشق برای من

حیات دوباره خورشید

در آنسوی آسمان بودن ها؛ بر ساحل زندگیست!

نسیم دریا بر لبانم می نشیند

با خود می اندیشم

گویا

عشق در همین حوالی ست...

و باز می گویم

شاید

تا غروب عشق

نیمروزی باقی ست...

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید


[ سه شنبه 23 مهر1392 ] [ 11:59 قبل از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

مگر از اول بود ؟!
به همه چیز عادت می کنیم

به داشته ها و نداشته هایمان

خیلی طول نمی کشد که

جلوی آینه زل بزنی به خودت

موهایت را کنار بزنی

و با خودت بگویی

اصلا مگر داشتی اش

مگر از اول بود ؟!

که بودن و نبودنش مهم باشد …


[ سه شنبه 23 مهر1392 ] [ 11:57 قبل از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

دَمــَــش گـــَــرمـ ...

دَمــَــش گـــَــرمـ ...

 

بـــاراטּ را مــےگـــویـــــَــمــ

 

بـــه شـــانـــہ امـ زد وگــُـفــــت :

 

خــَـســتـــہ شُــــدے.. امــــروز را تــُــو اســـتـــراحــَـت کـــُـטּ...

 

مـَــטּ بـــه جــــایـــَـت مـــے بـــارَمـ...

گاهــی فکـر میکنم کــار تـــو "ســـــخــــت تر" از مـــن است !!  مـن یـــــک دنـــیا دوستت دارم ...  و تو زیر بـار این همــــه عشـــــق قــــد خـم نمیکنی ... 

[ سه شنبه 23 مهر1392 ] [ 9:41 قبل از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

منتظر نباش

منتظر نباش كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام

كه عزيز باراني ام را

در جاده اي جا گذاشتم

يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم

توقعي از تو ندار
م...

اگر دوست نداري

در همان دامنه ي دور دريا بمان

هر جور تو راحتي... باران زده ي من...

همين سوسوي تو

از آن سوي پرده ي دوري

براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست...

من كه اين جا كاري نمي كنم
 ...
فقط گهگاه

گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم
 ...
همين...

اين كار هم كه نور نمي خواهد
 
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي

حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم

باران مي آيد...

صداي باران را مي شنوي
...؟

[ سه شنبه 23 مهر1392 ] [ 9:40 قبل از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

می آیی
می آیی قایم باشک بازی کنیم ؟
من چشم بر زیبایی تو بگذارم و تو آرام در آغوشم پنهان شو !
.
کفش ها چه عاشقانه هایی با هم دارند !
یکی که گم شود دیگری محکوم به آوارگیست …
.
.
از من نپرس چقدر دوستت دارم ، اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست !
.
.
و من هنوز تو را مثل “تمام شد” مشق شبم دوست دارم …
.
.
پاییر یا زمستان چه فرقی میکند ؟
حضورت بهاری میکند سرزمین مرا !
.
.
حتی برکه ای کوچک هم نیستم که قرص ماه خوبم کند …
تب تو گرفته ام ، پزشک چه میداند ویرووس نبودنت را ؟
.
.
خیالت پهن است دور و برم ، خیالت جمع !
.
.
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﯾﮏ ﺑﺎﻟﮑﻦ ، ﺩﻭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺗﻮ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺯﻧﮓ ﻫﺎﯼ ﻏﯿﺮ ﻣﻨﺘﻈﺮﻩ
ﺟﻤﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺠﯿﺐ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻏﺮﯾﺐ
ﯾﻌﻨﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﺭوﻥ ﺑﺒﺎﺭﻩ ﻭ ﻫﻮﺍ ﺳﺮﺩ ﺑﺎﺷﻪ ﺩﻟﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻧﮕﯿﺮﻩ ، ﺗﻨﮓ ﻧﺸﻪ ، ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺸﻪ
ﯾﻌﻨﯽ ﻋﮑﺴﻬﺎﯼ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻩ
ﯾﻌﻨﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ، ﺁﺭﺯﻭ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﺑﺰﺭﮒ ، ﻫﺪﻓﻬﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ، ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ
ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﯾﮏ ﺗﻮ …

[ سه شنبه 23 مهر1392 ] [ 9:38 قبل از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

متن هاي كوتاه
چشمانم به نگاهت حسودی می کنند

و نگاه مشتاق و تشنه تو

به دستان گریزان من

ناگسستنی است..

چقدر خستگی ناپذیرست...

آشوب نگاه تو..

------------------------------------------------------

اگر "تو" را امتحان میگرفتند،

بی شک من

رتبه اول میشدم

...

بس که تکرار کردم

نامت را در مرور خاطرات!


---------------------------------------------------

برای توووووووو ........

برام هیچ حسی شبیه تو نیست ! کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه.. همین که کنارت نفس میکشم . . .

برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه .. تو زیباترین آرزوی منی


[ سه شنبه 23 مهر1392 ] [ 9:27 قبل از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

عزيزانم
 

جنگل سرخ خزان

در پي مرگ جهان

بادها در پيشند

لبها به صدا در آمد

مرگ من نزديک است

خوشحال دمي نيست شوم

نه با زمين اسير و ...

خنداش مهو شودو

لرزشي بر خاکش

دير زمانيست در خاکم

آتشي هست از آن در باکم

چگونه اينچنين تاب آرم

عمريست داز

ريشه هايم قطور در جنگ با ستم کارانم

خسته از ظلم خسته از باد

کي زمانيست که من طوفانم

ويران کنم هر چه درد آرانم

گاهيست به خوابي ژرف مي آرامم

در سکوتي دل انگيز من بيدام

خوشحال از آن همه رويا

به شادي بسوي هم قطارانم

نگاهم به تن سرد و زشت و زمخت

اندوهي بر دل

سنگين شود اين دستانم

به زمين مي کوبم

چي کردي با عزيزانم

 

[ چهارشنبه 22 تیر1390 ] [ 9:20 قبل از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

من تموم قصه هام قصه توست

من تموم قصه هام قصه توست              

اگه غمگینه ، اون از غصه توست

یه دفعه مثل یه آهو ، توی صحرا ها رمیدی 

بس که چشم تو قشنگ بود ، گله گرگ وندیدی

دل  نبود  توی  دلم ، تو رو گرگا  نبینن

اونا  با  دندون  تیز ،  به کمینت ،  نشینن

الهی من فدای تو ، چیکار کنم برای تو؟

اگه تو این بیا بونا ، خاری بره ، به پای تو

[ دوشنبه 23 خرداد1390 ] [ 5:54 بعد از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

کسی باش

امروز کسی باش که واقعا ً آرزو داری !


مهربان، با گذشت، انعطاف پذیر، مدد رسان...


رنج و نگرانی را کنار بگذار و به لحظات زندگی چنان ارزش بده که آرزو داری.


نیت، کلام، کردار و گفتارت را آرامش بده و اگر باورت نکردند، نهراس

[ دوشنبه 23 خرداد1390 ] [ 5:1 بعد از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

رویای با تو بودن

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت

[ دوشنبه 23 خرداد1390 ] [ 4:59 بعد از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

بدون شرح

 

[ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 ] [ 5:0 بعد از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

خاطرات
تموم خاطراتت
اشکای چشمای منه
دیگه باید خواب ببینم
دستات تو دستای منه
اما بدون با عکس تو هی روزها رو سر میکنم
خیلی بدی کردی به من
محاله من ولت کنم
تو فکر هیچ چیز رو نکن من غصه هاتو میخورم
بازم خدا دل من رو برای غم نشونه کرد
تو هم برو مثل همه تنهام بذار وبرنگرد
اما هنوز من چشم به در
نیستی بی تو من دربه در
نیستی ببینی که بی تو تنهام
کو دسته گرمت تو اوج سرما؟ روز جدایی فکر نمیکردم
روز جدایی فکر نمیکردم
به دیدن من تنها نیایی
ساده عشقم رو بهش فروختم
وقتی دیدمش بدجوری سوختم
دستات تو دستش نگاه میکردی
کاشکی میرفتی
حیا نکردی
خیلی دلم گرفت ازت دیگه سراغم نگیر
فقط یه عکس ازت دارم بیا اینم ازم بگیر یک روز می فهمی قدرمو اما نمیدونی کجام
یک روز می فهمی قدرمو اما نمیدونی کجام
بمیرم واسه غربتم محاله اینورا بیام بغضه تو گلوم یه عمره
بغضه تو گلوم یه عمره
یه آه سردی تو صدام
مهمون نوازی این نبود
خاااااک خدا ،دارم میام
من که دیگه دارم میرم
نگید رفت و حرفی نزد
خدانگهدارت باشه دلم رنجید ازت گرچه
دلم رنجید ازت گرچه
یادت بیاد حرفای من رو
تنهای تنها
اشکای من رو
آخه برات من چی کار نکردم
زجرم میدادی دعات میکردم
چشات همه غصه هات رو خورده میکردی من میمردم تو تب
میکردی من میمردم تو تب
یادت بیاد من همونی هستم
که شب ها تا صبح بیدار میش

[ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 ] [ 4:43 بعد از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

به کجا پناه ببرم.......؟؟؟؟؟

وقتی روزگار مرا فراموش میکند

دیگر امیدی برای آینده نیست

زندگی را به دست فراموشی می سپارم

زیرا که زندگی مرا سالهاست فراموش کرده است

شادیها را در تاریکی دفن کرده ام

تا بتوان در کنار غم ها به آرامش برسم




چراغ سیاه تنهایی را در اتاقم نهاده ام

و تاریکی و تنهایی فضای اتاقم را پوشانده است


سالهاست که دیگر صدای خودم تنهای صدای ماندگار گشته

زمزمه های لرزان و اشکهای ریزان


دیگر حتی نعره هایم نیز شنیده نمی شوند

به انتظار نشسته ام اما از انتظار نیز خسته شده ام


مرگ نیز مرا لایق بردن نمی داند



به کجا پناه ببرم

[ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 ] [ 4:41 بعد از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

سلام!!!!!!!

سلام

خوبین بچه ها ؟؟؟؟؟

وبلاگ به این خوبی خوشگلی تمیزی این همه زحمت کشیدم که از همه لحاظ درجه یک  باشه

پس چرا نظر نمی دین

 

 ها؟؟؟!!!!

[ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 ] [ 4:33 بعد از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

يك روز زندگي
يك روز زندگي      

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن." 
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..." 
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن." 
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما مي‌ترسيد حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.." 
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند .... 
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ... 
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. 
او در همان يك روز زندگي كرد. 
فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!" 
  
زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است. 
امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟

[ سه شنبه 20 اردیبهشت1390 ] [ 12:54 بعد از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

Life is ....
                              
                                 Life is ....

 


--- :





http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_01.jpg

Life is joy
زندگی لذت است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_02.jpg

Life is love
زندگی عشق است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_03.jpg


Life is unity
زندگی  وحدت  است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_04.jpg


Life is care
زندگی مراقبت است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_05.jpg


Life is faith
زندگی  اعتقاد  است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_06.jpg


Life is freedom
زندگی آزادی است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_07.jpg


Life is peace
زندگی  آرامش  است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_08.jpg


Life is creation
زندگی خلقت است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_09.jpg


Life is fantasy
زندگی خیال است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_10.jpg


Life is art
زندگی هنر است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_11.jpg


Life is a dream
زندگی یک رویاست

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_12.jpg


Life is a fairy tale
زندگی یک افسانه است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_13.jpg


Life is a mystery
زندگی یک راز است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_14.jpg


Life is knowledge
زندگی دانستن است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_15.jpg


Life is delight
زندگی شوق است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_16.jpg


Life is rest
زندگی آسایش است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_17.jpg


Life is splendour
زندگی باشکوه است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_18.jpg


Life is nature
زندگی گوهر است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_19.jpg


Life is elegance
زندگی لطافت است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_20.jpg


Life is Feelings
زندگی احساس است

http://persian-star.net/1388/12/24/Life/life_21.jpg


Isn't it
آیا چنین نیست؟

[ سه شنبه 20 اردیبهشت1390 ] [ 12:44 بعد از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

“اثبات عشق”
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

 

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

 

 http://dl.funmehr.com/aks4/sokot1.jpg

[ چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 ] [ 9:48 قبل از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

پسر به دختر گفت............

داستان عاشقانه قلب اردیبهشت 90

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم…

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

[ چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 ] [ 9:29 قبل از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

مهر مادری
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد که او مرده بود ، اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده بود و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد سرپرست گروه دیوانه وار و با لکنت فریاد زد : بیایید ، زود بیایید ! یک بچه اینجا است !!! بچه زنده است !!!

وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت ، دختر سه یا چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد. نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. مردم وقتی بچه را بغل کردند ، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد :

عزیزم ، اگر زنده ماندی ، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت دارد

[ چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 ] [ 9:26 قبل از ظهر ] [ ایمان ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه